آرتور اشي قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خونِ آلوده اي که در جريان يک عمل جراحي در سال 1983 دريافت کرد، به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد.
او از سراسر دنيا نامه هايي از طرفدارانش دريافت کرد
يکي از طرفدارانش نوشته بود:
چرا خدا تو را براي چنين بيماري انتخاب كرد؟
او در جواب گفت:
در دنيا 50 ميليون کودک بازي تنيس را آغاز مي کنند.
5 ميليون نفر ياد مي گيرند که چگونه تنيس بازي کنند.
500 هزار نفر تنيس را در سطح حرفه اي ياد مي گيرند.
50 هزار نفر پا به مسابقات مي گذارند.
5 هزار نفر سرشناس مي شوند.
50 نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدا مي کنند.
4 نفر به نيمه نهايي مي رسند و دو نفر به فينال .
و آن هنگام که جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم خدايا چرا من؟
و امرز هم که از اين بيماري رنج مي کشم، نيز نمي گويم.
![]()
قدر دانی از مادر
مردي مقابل گل فروشي ايستاده و مي خواست دسته گلي براي مادرش که در شهر ديگري بود سفارش دهد تا برايش پست شود .
وقتي از گل فروشي خارج شد ٬ دختري را ديد که در كنار گلفروشي نشسته بود و گريه مي کرد . مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد : دختر خوب چرا گريه مي کني ؟
دختر در حالي که گريه مي کرد و گفت : مي خواستم براي مادرم يک شاخه گل رز بخرم ولي پولم كم است
مرد لبخندي زد و گفت :با من بيا٬ من براي تو يک شاخه گل رز قشنگ مي خرم .
وقتي از گل فروشي خارج مي شدند٬ مرد به دختر گفت : مي خواهي تو را برسانم ؟
دختر گفت نه ، تا قبرمادرم راهي نيست!
مرد دلش گرفت ٬ طاقت نياورد٬ به گل فروشي برگشت٬ دسته گلي گرفت و ۲۰۰ كيلومتر رانندگي کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.
