تبليغاتX
یاس سپید

یاس سپید

هر چیزی که بخوای این تو پیدا میشه

شبي پسر كوچكي يك برگ كاغذ به مادرش داد . مادر در حال آشپزي بود دستهايش را با حوله تميز كرد و نوشته ها را با صداي بلند خواند. پسر كوچولو با خط بچه گانه نوشته بود :

صورتحساب:

۱ـ تميز كردن باغچه 500 تومان

۲- مرتب كردن اتاق خواب 500 تومان

۳- مراقبت كردن از برادر كوچكم 1000تومان

۴- بيرون بردن سطل زباله 500 تومان

۵- نمره رياضي خوبي كه گرفتم 500 تومان

 جمع بدهي شما به من 3000 تومان

مادر به چشمان منتظر پسرش نگاهي كرد و چند لحظه خاطراتش رو مرور كرد سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب پسرش اين عبارت را نوشت :

۱- بابت سختي 9 ماه بارداري كه در وجودم رشد كردي ، هيچ

۲- بابت تمام شب هايي كه بر بالينت نشستم و برايت دعا كردم ، هيچ

۳- بابت تمام زحماتي كه در اين چند سال كشيدم تا تو بزرگ شوي ، هيچ

۴- بابت غذا ، نظافت تو و اسباب بازيهايت ، هيچ

و اگر تمام اينها را جمع بزني خواهي ديد كه هزينه عشق واقعي من به تو هيچ است.

وقتي پسر آنچه را كه مادرش نوشته بود را خواند ، چشمانش پر از اشك شد و در حالي كه به چشمان مادرش نگاه ميكرد قلم را برداشت و زير صورتحساب نوشت : قبلا بطور كامل پرداخت شده است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/30ساعت 19  توسط مهدی  | 

حکايتي از يک قهرمان جهاني تنيس


 

آرتور اشي  قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خونِ آلوده اي که در جريان يک عمل جراحي در سال 1983 دريافت کرد، به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد.

او از سراسر دنيا نامه هايي از طرفدارانش دريافت کرد

 يکي از طرفدارانش نوشته بود:

چرا خدا تو را براي چنين بيماري انتخاب كرد؟

او در جواب گفت:

 در دنيا   50 ميليون کودک بازي تنيس را آغاز مي کنند.

 5 ميليون نفر ياد مي گيرند که چگونه تنيس بازي کنند.

500 هزار نفر تنيس را در سطح حرفه اي ياد مي گيرند.

50 هزار نفر پا به مسابقات مي گذارند.

 5 هزار نفر سرشناس مي شوند.

50 نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدا مي کنند.

4 نفر به نيمه نهايي مي رسند و دو نفر به فينال .

و آن هنگام که جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم خدايا چرا من؟

 و امرز هم که از اين بيماري رنج مي کشم، نيز نمي گويم.


قدر دانی از مادر


مردي مقابل گل فروشي ايستاده و مي خواست دسته گلي براي مادرش که در شهر ديگري بود سفارش دهد تا برايش پست شود .
وقتي از گل فروشي خارج شد ٬ دختري را ديد که در كنار گلفروشي نشسته بود و گريه مي کرد . مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد : دختر خوب چرا گريه مي کني ؟
دختر در حالي که گريه مي کرد و گفت : مي خواستم براي مادرم يک شاخه گل رز بخرم ولي پولم كم است
مرد لبخندي زد و گفت :با من بيا٬ من براي تو يک شاخه گل رز قشنگ مي خرم .
وقتي از گل فروشي خارج مي شدند٬ مرد به دختر گفت : مي خواهي تو را برسانم ؟
دختر گفت نه ، تا قبرمادرم راهي نيست!
مرد دلش گرفت ٬ طاقت نياورد٬ به گل فروشي برگشت٬ دسته گلي گرفت و ۲۰۰ كيلومتر رانندگي کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/19ساعت 1  توسط مهدی  | 

من يه شكلات گذاشتم توی دستش

اون يه شكلات گذاشت توی دستم

من بچه بودم

اون هم بچه بود

سرم رو بالا كردم

سرش رو بالا كرد

ديد كه منو ميشناسه

خنديدم

گفت "دوستيم؟"

گفتم "دوست دوست"

گفت "تا كجا؟"

گفتم "دوستی كه تا نداره"

گفت "تا مرگ!"

خنديدم و گفتم "من كه گفتم تا نداره"

گفت "باشه ، تا بعد از مرگ!"

گفتم "نه ، نه ، نه! تا نداره"

گفت "قبول ، تا اونجا كه همه دوباره زنده ميشن... يعنی زندگی بعد از مرگ... باز هم با هم دوستيم... تا بهشت... تا جهنم... تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستيم"

خنديدم و گفتم "تو براش تا هر جا كه دلت ميخواد يه تا بذار... اصلا" يه تا بكش از اين سر دنيا تا اون دنيا

اما من اصلا" تا نميذارم"

نگاهم كرد

نگاهش كردم

باور نمی كرد

ميدونستم

اون می خواست حتما" دوستی مون تا داشته باشه... دوستی بدون تا رو نمی فهميد

گفت "بيا برای دوستی مون يه نشونه بذاريم"

گفتم "باشه ، تو بذار"

گفت "شكلات"

هر بار كه همديگه رو می بينيم يه شكلات مال تو ، يكی مال من... باشه؟"

گفتم "باشه"

هر بار يه شكلات ميذاشتم توی دستش... اون هم يه شكلات توی دست من

باز همديگه رو نگاه می كرديم... يعنی كه دوستيم... دوست دوست

من تند شكلاتم رو باز می كردم و ميذاشتم توی دهنم و تند تند اونو می مكيدم

می گفت "شكمو! تو دوست شكمويی هستی!"

و شكلاتش رو ميذاشت توی يه صندوق كوچولوی قشنگ

می گفتم "بخورش!"

می گفت "تموم ميشه... ميخوام تموم نشه... برای هميشه بمونه"

صندوقش پر از شكلات شده بود... هيچكدومش رو نمی خورد

من همش رو خورده بودم

گفتم "اگه يه روز شكلاتهات رو مورچه ها بخورن يا كرمها ، اون وقت چيكار می كنی؟"

گفت "مواظبشون هستم"

می گفت "ميخوام نگهشون دارم تا موقعی كه دوست هستيم"

و من شكلات ميذاشتم توی دهنم و می گفتم "نه ، نه! تا نداره... دوستی كه تا نداره"

يه سال... دو سال... چهار سال... هفت سال... ده سال و بيست سال شده

اون بزرگ شده

من بزرگ شده م

من همه ء شكلاتها رو خورده م

اون همه ء شكلاتها رو نگه داشته

اون اومده امشب كه خداحافظی كنه

ميخواد بره

بره اون دور دورها

ميگه "ميرم ، اما زود بر می گردم"

من ميدونم ، ميره و بر نمی گرده

يادش رفت شكلات به من بده

من يادم نرفت

يه شكلات گذاشتم كف دستش

گفتم "اين برای خوردن"

يه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش... گفتم "اين هم آخرين شكلات برای صندوق كوچيكت"

يادش رفته بود كه صندوقی داره برای شكلاتهاش

هر دو رو خورد

خنديدم

ميدونستم دوستی من تا نداره

ميدونستم دوستی اون تا داره

مثل هميشه

خوب شد همه ء شكلاتهام رو خوردم

اما اون هيچكدومشون رو نخورد

حالا با يه صندوق پر از شكلات نخورده چيكار می كنه؟!

  http://doornazdeek.persianblog.com/       

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/05/28ساعت 15  توسط مهدی  | 

داستان درباره کوهنوردی است که میخواست از بلندترین قله بالا برود

او پس از سالها آماده سازی ، ماجراجوئی خود را آغاز کرد. ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود میخواست ، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود

شب ، بلندی های کوه را تمامن در بر گرفته بود و مرد هیچ چیزی را نمیدید. اصلا دید نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود.همانطور که از کوه بالا میرفت ، چند قدم مانده به قله کوه پایش لیز خورد و از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش میدید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه را در خود احساس میکرد. همچنان سقوط میکرد و در آن لحظات ترس عظیم ، همه رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد. اکنون فکر میکرد مرگ چقدر به او نزدیک است. ناگهان احساس کرد طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان زمین و آسمان معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود. و در این لحظه ، برایش چاره ای نماند جز اینکه فریاد بکشد : خدایا کمکم کن

ناگهان صدائی پر طنین که از آسمان شنیده میشد جواب داد : از من چه میخواهی؟

مرد:ای خدا ، نجاتم بده

صدا: واقعن باور داری که من میتوانم تو را نجات بدهم؟

مرد: البته که باور دارم

صدا: اگر باور داری ، طنابی را که به کمرت بسته است را پاره کن

یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد !!!

گروه نجات میگویند که روز بعد یک کوه نورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از یک طناب آویزان بود و دستانش محکم طناب را گرفته بود

و او فقط یک متر با زمین فاصله داشت

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/02ساعت 21  توسط مهدی  | 

    

کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد : مي گويند فردا شما مرا به زمين
مي فرستيد اما من به اين کوچکي و بدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد از ميان تعداد بسياري فرشتگان من يکي را براي تو برگزيده ام. او در انتظار توست و از تو نگهداري خواهد کرد.
اما کودک هنوز نمي دانست که مي خواهد برود يا نه.
- اما اينجا در بهشت من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من کافيست.
خداوند لبخند زد: فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود.
کودک ادامه داد من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟
خداوند او را نوازش کرد وگفت: فرشته تو زيبا ترين و شيرين ترين واژه هايي را که ممکن است تو بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني.
کودک با ناراحتي گفت وقتي مي خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟
اما خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت : فرشته ات دستهايت را کنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد که چگونه دعا کني.
کودک سرش را برگرداند و پرسيد: شنيده ام در زمين انسانهاي بدي هم زندگي مي کنند چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟
- فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد حتي اگر به قيمت جاش تمام شود.
کودک با نگراني ادامه داد اما من هميشه از اينکه ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود.
خداود لبخند زد و گفت: فرشته ات هميشه در باره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت.گرچه من هميشه در کنار تو خواهم بود.
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي شد کودک مي دانست که بايد به زودي سفرش را آغاز کند او به آرامي يک سوال ديگر از خداوند پرسيد: خدايا اگر من بايد همين حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگوييد.

خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد : نام فرشته ات اهميتي ندارد به راحتي مي تواني او را مادر صدا کني.

      http://doornazdeek.persianblog.com/                                         

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/04/13ساعت 13  توسط مهدی  | 

اگر ادعای نویسندگی دارید! به آخر متن زیر یک جمله از خودتان اضافه کنید:

شش انسان بر حسب تصادف در هواي سرد گزنده با هم برخورد كردند، در دست هر كدام تركه چوبي بود.
آتش در حال زوالشان محتاج چوب بود. نخستين مرد به آتش پشت كرد، او در جمع حاضران كسي را ديده بود كه سياه پوست بود. ديگري كسي را ديد كه هم دين او نبود. راضي نشد چوبش را ارزاني آتش كند مبادا او كه دين مخالف داشت از گرماي آن بهرمند شود.
سومي لباس مندرس بر تن داشت، او هم از انداختن چوبش در آتش خودداري كرد. چرا آتشي كه از چوب او زبانه مي كشد مرد ثروتمندي را كه در جمع بود گرم كند؟
مرد ثروتمند از آتش فاصله گرفت، به ثروتش فكر مي كرد و اينكه چرا چوبش را صرف گرم كردن فقيري كند كه تنبل است و تلاش نمي كند.
در چهره مرد سياه آتش انتقام بود. به چوبش نگاه كرد مي توانست با آن بر فرق مرد سفيد پوست بكوبد.
و سرانجام مرد آخر به اين دليل كه تلافي كرده باشد، چوبش را به درون آتش نينداخت.
چوب ها در دستشان باقي بود كه از فرط سرما خشك شدند. ....................................................

www.westboy.blogfa.com

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/04/04ساعت 0  توسط مهدی  | 

خدایا ....

من در کلبه فقیرانه خود چیزی دارم که تو در عرش کبریائی خود نداری.

من  چون توئی دارم و تو چون خود نداری !

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/03/10ساعت 0  توسط مهدی 

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود.با تعجب دید که تخت خواب کاملا مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم روی بالش کذاشته شده و روش نوشته    " برای پدر "

پدر با دستان لرزان پاکت رو باز کرد و شروع به خوندن کرد:

""با اندوه فراوان برایت مینویسم که من مجبور شدم با دوست دختر جدیدم فرار کنم. چون می احساسات واقعی رو با (صغری) پیدا کردم. اون واقعا معرکه است . ولی میدونم که شما اون رو نخواهید پذیرفت. به خاطر تیزبینیهاش . خالکوبیهاش . لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره . اما فقط احساسات نیست . اون حامله است .(صغری)به من گفت ما میتونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک  تریلی توی جنگل داره و کلی هیزم برای تمام زمستون. ما یه رویای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. (صغری) چشمان من رو روبروی حقیقت باز کرد که تریاک واقعا به کسی صدمه نمیزنه. ما اون رو برای خودمون میکاریم و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه کوکائین  هستند میخواهیم. در ضمن دعا میکنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه و صغری بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر...من ۱۵ سالمه و میتونم از خودم مراقبت کنم. مطمئنم یک روز برای دیدن تو برمیگردیم. اونوقت تو میتونی نوه های زیادت رو ببینی.

                   با عشق ...پسرت کامبیز

پاورقی:پدر . هیچ کدوم از جزئیات بالا واقعی نیست.من توی اتاق بالا هستم. فقط میخواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه!

هر وقت برای اومدن به خونه امن بود بهم زنگ بزن            دوستت دارم !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/01/16ساعت 2  توسط مهدی  | 

استاد دانشگاه با اين سوال ها شاگردانش را به چالش ذهني کشاند.

 

آيا خدا هر چيزي که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردي با قاطعيت پاسخ داد:"بله او خلق کرد
"

استاد پرسيد: "آيا خدا همه چيز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چيز را خلق کرد, پس او شيطان را نيز خلق کرد. چون شيطان نيز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما  نمايانگر ماست , خدا نيز شيطان است"

 

شاگرد آرام نشست و پاسخي نداد. استاد با رضايت از خودش خيال کرد بار ديگر توانست ثابت کند که عقيده به مذهب افسانه و خرافه اي بيش نيست.

شاگرد ديگري دستش را بلند کرد و گفت: "استاد ميتوانم از شما سوالي بپرسم؟"

 

استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ايستاد و پرسيد: "استاد, سرما وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "اين چه سوالي است البته که وجود دارد. آيا تا کنون حسش نکرده اي؟ شاگردان به سوال مرد جوان خنديدند.

 

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فيزيک چيزي که ما از آن به سرما ياد مي کنيم در حقيقت نبودن گرماست. هر موجود يا شي را ميتوان مطالعه و آزمايش کرد وقتيکه انرژي داشته باشد يا آنرا انتقال دهد. و گرما چيزي است که باعث ميشود بدن يا هر شي انرژي را انتقال دهد يا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در اين درجه بدون حيات و بازده ميشوند. سرما وجود ندارد. اين کلمه را بشر براي اينکه از نبودن گرما توصيفي داشته باشد خلق کرد

 

شاگرد ادامه داد: "استاد تاريکي وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کرديد آقا! تاريک هم وجود ندارد. تاريکي در حقيقت نبودن نور است. نور چيزي است که ميتوان آنرا مطالعه و آزمايش کرد. اما تاريکي را نميتوان. در واقع با استفاده از قانون نيوتن ميتوان نور را به رنگهاي مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمي توانيد تاريکي را اندازه بگيريد. يک پرتو بسيار کوچک نور دنيايي از تاريکي را مي شکند و آنرا روشن مي سازد. شما چطور مي توانيد تعيين کنيد که يک فضاي به خصوص چه ميزان تاريکي دارد؟ تنها کاري که مي کنيد اين است که ميزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگيريد. درست است؟ تاريکي واژه اي است که بشر براي توصيف زماني که نور وجود ندارد بکار ببرد."

 

 در آخر مرد جوان از استاد پرسيد: "آقا, شيطان وجود دارد؟"زياد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز مي بينيم. او هر روز در مثال هايي از رفتارهاي غير انساني بشر به همنوع خود ديده ميشود. او در جنايتها و خشونت هاي بي شماري که در سراسر دنيا اتفاق مي افتد وجود دارد. اينها نمايانگر هيچ چيزي به جز شيطان نيست."
و آن شاگرد پاسخ داد: "شيطان وجود ندارد آقا. يا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شيطان را به سادگي ميتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاريکي و سرما. کلمه اي که بشر خلق کرد تا توصيفي از نبود خدا داشته باشد. خدا شيطان را خلق نکرد. شيطان نتيجه آن چيزي است که وقتي بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبيند. مثل سرما که وقتي اثري از گرما نيست خود به خود مي آيد و تاريک که در نبود نور مي آيد.

نام آن مرد جوان: آلبرت انيشتن

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/01/13ساعت 17  توسط مهدی  | 

تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره ای کوچک و خالی از سکنه افتاد.

او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر میگذراند،اما کسی نمیآمد.

سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا از عوامل زیان بار محافظتش کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد.

اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود ، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در جال سوختن است و دودی از آن به آسمان میرود.

متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.

از شدت خشم و اندوه در جا خشکش زد.

فریاد زد:خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟؟

صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک میشد از خواب پرید.

کشتی آمده بود تا نجاتش دهد.

مرد خسته از نجات دهندگانش پرسید: شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟

آنها جواب دادند : ما متوجه علائمی که با دود میدادی شدیم.........

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/12/21ساعت 14  توسط مهدی 

 

دختر جوانی برای یک ماموریت اداری چند ماهه به آرژانتین منتقل می شود.

پس از دو ماه نامه ای از نامزد مکزیکی خود دریافت می کند.

به این مضمون :

لورای عزیز متاسفانه دیگر نمی توانم به این رابطه از راه دور ادامه دهم.

و باید بگویم در این مدت ده باربه تو خیانت کردم.و می دانم که نه تو و نه

من شایسته این وضع نیستیم . من را ببخش و عکسی را که به تو دادم برایم

بفرست .

                              با عشق  : روبرت

دختر جوان رنجیده خاطر از رفتار مرد از همه دوستان و همکارانش می

خواهد که عکسی از برادر؛ نامزد ؛ پسرعمو ؛ پسردایی ...خودشان به

او قرض دهند. و همه آن عکس ها را که ۵۶ تا بودند با عکس روبرت

نامزد بی وفایش در یک پاکت گذاشته و همراه با یادداشتی برایش پست

می کند به این مضمون :

روبرت عزیز ؛ مرا ببخش ؛ اما هرچه فکر کردم قیافه تو را به یاد نیاوردم.

لطفا عکس خودت را از میان عکس های توی پاکت جدا کن و بقیه را به من

برگردان .                                                                عشق خاطره و تنهایی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/10/25ساعت 2  توسط مهدی  | 

خوابی ديدم...
خواب ديدم در ساحل با خدا قدم میزنم.
بار پهنه آسمان صحنه هايی از زندگيم برق زد.
در هر صحنه دو جفت جای پا روی شن ديدم،يکی متعلق به من و ديگری متعلق به خدا.
وقتی آخرين صحنه در مقابلم برق زد به پشت سر و به جای پاهای روی شن نگاه کردم، متوجه شدم که چندين بار در طول مسير زندگيم فقط يک جفت جای پا روی شن بوده است .
همچنين متوجه شدم که این در سخت ترين و غمگين ترين دوران زندگيم بوده است.
این واقعا برايم ناراحت کننده بود و درباره اش از خدا سوال کردم: خديا تو گفتی اگر به دنبال تو بيايم در تمام راه با من خواهی بود ولی ديدم که در سختّرين دوران زندگيم فقط يک جفت جای پا وجود داشت. نمیفهمم چرا هنگاميکه بيش از هر وقته ديگر به تو نياز داشتم مرا تنها گذاشتی.
خدا پاسخ داد بنده بسيار عزيزم من در کنارت هستم و هرگز تنهايت نخواهم گذاشت اگر در آزمونها و رنجها فقط يک جفت جای پا ديدی زمانی بود که تو را در آغوشم حمل میکردم.....


+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/10/24ساعت 2  توسط مهدی  | 

یکی بود  یکی نبود.در روزگاران قدیم درخت سیب تنومندی بود با ...... پسر بچه کوچکی. این پسر بچه خیلی دوست داشت با این درخت سیب مدام بازی کند. از تنه اش بالا رود، از سیبهایش بچیند و بخورد و در سایه اش بخوابد.

زمان گذشت و پسر بچه بزرگتر شد و به درخت بی اعتنا .دیگر دوست نداشت با او بازی کند. اما روزی دوباره به سراغ درخت آمد.درخت سیب به پسر گفت:"های... بیا و با من بازی کن"

پسر جواب داد:  "من که دیگر بچه نیستم که بخواهم با درخت سیب بازی کنم. من به دنبال سرگرمیهایی بهتر هستم و برای خریدن آنها پول لازم دارم "

درخت گفت: "پول ندارم ،ولی میتوانی سیبهای مرا بچینی و بفروشی و پول بدست آوری"

پسر تمام سیبهای درخت را چید و رفت و سیبها را فروخت و آنچه را که نیاز داشت خرید و درخت را باز فراموش کرد و پیشش نیامد و درخت دوباره غمگین شد.

مدتها گذشت و پسر مبدل به مرد جوانی شد و با اضطراب سراغ درخت آمد.

چرا غمگینی؟       درخت از او پرسید: بیا و در سایه ام بنشین ، بدون تو خیلی احساس تنهایی میکنم .

پسر(مرد جوان) جواب داد : "فرصت کافی ندارم.باید برای خانواده ام تلاش کنم.باید برایشان خانه ای بسازم. نیاز به سرمایه دارم.

درخت گفت: "سرمایه ای برای کمک ندارم. تو میتوانی با شاخه هایم و تنه ام برای خودت خانه بسازی"

پسر خوشحال شد و تمام شاخه ها و تنه ی درخت را برید و با آنها خانه ای برای خودش ساخت .

دوباره درخت تنها ماند و پسر برنگشت. زمانی طولانی بسر آمد .

پس از سالیان دراز درحالی برگشت که پیر بود و غمگین و خسته و تنها...

درخت از او پرسید: "چرا غمگینی؟ ای کاش میتوانستم کمکت کنم. اما دیگر نه سیب دارم ، نه شاخه و تنه . حتی سایه هم ندارم برای پناه دادن به تو.هیچ چیز برای بخشیدن ندارم"

پسر(پیرمرد) در جواب گفت: "خسته ام از این زندگی و تنها هم فقط نیازمند بودن با تو ام. آیا میتوانم کنارت بنشینم؟"

پسر (پیرمرد) کنار درخت نشست.با هم بودند به سالیان ودر لحظه های شادی و اندوه....

 

آن پسر آیا بی رحم و خود خواه بود؟؟؟

نه . . .

ما همه شبیه او هستیم و با والدین خود چنین رفتاری داریم

درخت همان والدین ماست. تا کوچکیم دوست داریم با آنها بازی کنیم.تنهایشان میگذاریم . و زمانی به سویشان برمیگردیم که نیازمند هستیم یا گرفتار.

به این مهم فکر کنیم که : 

هر کس میتواند هر زمان و به هر تعداد فرزند داشته باشد .

ولی پدر و مادر را فقط یکبار

                                                      با آرزوی سلامتی مادر دوست عزیزم   س.م.ن

+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/22ساعت 1  توسط مهدی  |