پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود.با تعجب دید که تخت خواب کاملا مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم روی بالش کذاشته شده و روش نوشته " برای پدر "
پدر با دستان لرزان پاکت رو باز کرد و شروع به خوندن کرد:
""با اندوه فراوان برایت مینویسم که من مجبور شدم با دوست دختر جدیدم فرار کنم. چون می احساسات واقعی رو با (صغری) پیدا کردم. اون واقعا معرکه است . ولی میدونم که شما اون رو نخواهید پذیرفت. به خاطر تیزبینیهاش . خالکوبیهاش . لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره . اما فقط احساسات نیست . اون حامله است .(صغری)به من گفت ما میتونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کلی هیزم برای تمام زمستون. ما یه رویای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. (صغری) چشمان من رو روبروی حقیقت باز کرد که تریاک واقعا به کسی صدمه نمیزنه. ما اون رو برای خودمون میکاریم و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه کوکائین هستند میخواهیم. در ضمن دعا میکنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه و صغری بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر...من ۱۵ سالمه و میتونم از خودم مراقبت کنم. مطمئنم یک روز برای دیدن تو برمیگردیم. اونوقت تو میتونی نوه های زیادت رو ببینی.
با عشق ...پسرت کامبیز
پاورقی:پدر . هیچ کدوم از جزئیات بالا واقعی نیست.من توی اتاق بالا هستم. فقط میخواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه!
هر وقت برای اومدن به خونه امن بود بهم زنگ بزن دوستت دارم !!!