تبليغاتX
یاس سپید

یاس سپید

هر چیزی که بخوای این تو پیدا میشه

بالاخره بعد از کلی وقت دوباره اومدم و چند تا برنامه موبایل واستون آپ کردم. که همه برای سیستم عامل جاوا ست

۱ـ برنامه Anti Theft Alaram یک دزدگیر موبایله که وقتی هر کدوم از

دکمه های موبایلتون فشار داده بشه شروع به آژیر کشیدن میکنه

دانلود            با حجم ۵۳ کیلو

۲ـ برنامه تعبیر خواب حضرت یوسف که از اسمش معلومه چیه

دانلود        با حجم ۵۰۶ کیلو

۳ـ  برنامه BlueFTP که یک اکسپلورر موبایله . یعنی شما میتونید کل گالری موبایلتون رو مدیریت کنید .

از دیگر کارایی های این برنامه :

امکان هک از طریق بلوتوث

امکان hidden کردن فایلها و فولدرها و ...

دانلود          با حجم ۳۶۱ کیلو

+ نوشته شده در  جمعه 1387/11/11ساعت 1  توسط مهدی  | 

مهمونی می دیم اونهایی که دوست داریم و نداریم رو دعوت می کنیم. یواشکی به لباسای اونهایی که دوست نداریم می خندیم. بعد که رفتند با دوستهای خودمونیمون می شینیم به حرفهاشون می خندیم! توی مهمونی واسه همدیگه جوک ترکی می گیم! جوک لری می گیم! اصفهانی ها رو مسخره می کنیم. می گیم کاشونی ها ترسواند! رشتی ها بی غیرتند! کردها خرمتعصب هستند! آبادانی ها لاف می زنند!

 

پایین شهریها رو آدم حساب نمی کنیم! مرز بین پایین شهر و بالای شهر رو هم خودمون تعیین می کنیم! اونها که از قلهک پایینتر رو قبول ندارند شیک ترند! شهرستانی ها هم بهتره برند جلو بوق بزنند! وقتی یکی از فامیلهامون شهرستان زندگی می کنه و ما یهویی از دهنمون می پره فوری توضیح می دیم که طرف بخاطر شغلش که مدیر فلان کارخونه است اونجا زندگی می کنه!

 

بشقاب و لیوانهای فرانسوی می خریم! لوسترهای ساخت چین می خریم! شکلات آیدین هدیه نمی بریم چون ایرانیه کلاسش پایینه!

 

موقعی که اتوبوس میاد حمله می کنیم! اگه اوضاع بحرانی بشه با آرنجمون می زنیم به کناریها راه رو باز می کنیم! آخه خسته هستیم باید زودتر بریم خونه! وقتی کسی نباشه هم همین که می شینیم با ماژیک پشت صندلی ها یادگاری می نویسیم که دفعه دیگه که سوار شدیم به دوستامون هنرمون رو نشون بدیم!

 

شب چهارشنبه سوری ترقه پرت می کنیم پشت پای زن همسایه که وقتی پرید بخندیم! وقتی تیم فوتبال مورد علاقه امون توی مسابقه می بازه شیشه اتوبوس واحد رو می شکنیم! سیزده بدر گند می زنیم به طبیعت! یعنی همیشه اینکارو می کنیم نه فقط سیزده بدرها!

 

فحش خواهر و مادر می دیم! به همدیگه! به دين و مذهب!  و  عربها و غيره! اما تا يه مشكلي پيش مياد ميگيم يا فلان امام!!  و در لوس آنجلس هم بيشتر سفره حضرت عباس باز ميکنيم تا توی تهران.

 

ما همه مادرزادی سیاستمدار به دنیا اومدیم اما استراتژی تک تکمون با همدیگه و با تمام دنیا متفاوته برای همین در هیچ موردی باهم توافق نداریم و بازهم به هم فحش می دیم! سه تا که ميشيم پنج نظر متفاوت داريم و هممون خيال ميکنيم حق داريم.

 

ما به اجدادمون خیلی احترام می ذاریم! مخصوصاً داریوش و اینها! وقتی سر قبرشون میریم حتماً یه یادگاری هم با هرچی که دستمون باشه روی در و دیواراش می کنیم!

 

ما امام زاده می سازیم! بعد پول می ندازیم و از امام زاده می خوایم که مشکلاتمون رو حل کنه!

 

ما روز عاشورا تاسوعا نذری می دیم! اما برای اینکه زعفرون گرونه روی پلو گلرنگ می ریزیم!

ما احتمالاً غیر از رامسر و کلاردشت جای دیگه ای از ایران رو ندیدیم اما حتماً دوبی رفتیم و فروشگاه عرض الهدایا رو دیدیم! بی برو برگرد هم یه عکسی توی صحرا روی شنها گرفتیم که به همسایه ها نشون بدیم!

 

ما رانندگیمون حرف نداره! رانندگی بدون فحش و فضیحت برامون معنی نداره! چراغ راهنمایی عابرپیاده، موتورسوار  های آدمخور  .... فقط یک کلمه از هر مورد کافیه !

 

ماها سینما نمی ریم و عوضش عشق می کنیم قبل از اینکه فیلم روی پرده سینما بره ما سی دیشو ببریم خونه!

 

ما - مخصوصاً لوس آنجلسی هامون- وقتی کانال تلویزیونی

می کنیم یا هیمنطوری آب دوغ خیاری میارندمون توی یه برنامه ای مجری بشیم یا گزارش بدیم یا خدای نکرده به عنوان کارشناس حرف بزنیم از هر سه تا کلمه ای که می گیم چهار تاش انگلیسیه اونهم با هزار تا عشوه و ناز و غمزه شتری و صد البته تلفظ  صد درصد غلط !

 

ماها عاشق رقص عربی هستیم! هرچی هم سنمون میره بالاتر علاقه امون به این رقص که تا ابد یادش نمیگیریم هی بیشتر و بیشتر میشه و اصرار می کنیم که باید توی همه مهمونی ها هنرمون رو نشون بدیم!البته دوستان خیلی اصرار می کنندا وگرنه ماها همه خجالتی هستیم و رقصمون نمیاد.

 

ما توی خیابون زل می زنیم به زن ها! وقتی خانومه نزدیک شد حتماً یه متلک آبدار نثارش کنیم ........ ما از اینکارا خیلی می کنیم!

 

به آذری ها متلک ميگيم، اونارو مسخره ميکنيم  و براشون جوک ميسازيم ولی بهترين و مفيدترين دوستامون آذری هستن!

 

اما سه چیز برای ما خیلی مهمه:

 

یک: ما هیچ وقت اجازه نخواهیم داد که روی هیچ نقشه ای خلیج فارس به خلیج عربی تبدیل بشه  !  

 

دو: حواسمون هست که هرجا اسمی از فیلم کارتونی سیصد برده شد اعتراض کنیم نامه بنویسیم طوماراینترنتی امضا کنیم که چرا قیافه ما ایرانیها رو اینقدر وحشتناک کشیدند! آخه ما ایرانیها اونقدرا هم وحشتناک نیستیم!

 

سه:  دولت کشورمون بايد مثل دولت سوئد و نروژ باشه. دموکرات / عشقی / مهربان 

 

با يک شرط:   ما همون 'آدم' هايی که در بالا گفتيم بمونيم  !!!

 

حالا شما هم دو خط به آخرش اضافه کنید

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/07ساعت 23  توسط مهدی  | 

توضیح نمیدم

دانلود کنید بعد نگاه کنید و حالشو ببرید

فقط ایشالا که آفیس نصب کردید. آخه فایل پاورپوینته

دانلود         با حجم ۱۱۹۰ کیلوبایت

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/30ساعت 20  توسط مهدی  | 

شبي پسر كوچكي يك برگ كاغذ به مادرش داد . مادر در حال آشپزي بود دستهايش را با حوله تميز كرد و نوشته ها را با صداي بلند خواند. پسر كوچولو با خط بچه گانه نوشته بود :

صورتحساب:

۱ـ تميز كردن باغچه 500 تومان

۲- مرتب كردن اتاق خواب 500 تومان

۳- مراقبت كردن از برادر كوچكم 1000تومان

۴- بيرون بردن سطل زباله 500 تومان

۵- نمره رياضي خوبي كه گرفتم 500 تومان

 جمع بدهي شما به من 3000 تومان

مادر به چشمان منتظر پسرش نگاهي كرد و چند لحظه خاطراتش رو مرور كرد سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب پسرش اين عبارت را نوشت :

۱- بابت سختي 9 ماه بارداري كه در وجودم رشد كردي ، هيچ

۲- بابت تمام شب هايي كه بر بالينت نشستم و برايت دعا كردم ، هيچ

۳- بابت تمام زحماتي كه در اين چند سال كشيدم تا تو بزرگ شوي ، هيچ

۴- بابت غذا ، نظافت تو و اسباب بازيهايت ، هيچ

و اگر تمام اينها را جمع بزني خواهي ديد كه هزينه عشق واقعي من به تو هيچ است.

وقتي پسر آنچه را كه مادرش نوشته بود را خواند ، چشمانش پر از اشك شد و در حالي كه به چشمان مادرش نگاه ميكرد قلم را برداشت و زير صورتحساب نوشت : قبلا بطور كامل پرداخت شده است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/30ساعت 19  توسط مهدی  | 

 

درس اول:

يه روز مسوول فروش ، منشي دفتر ، و مدير شرکت براي ناهار به سمت
سلف قدم مي زدند… يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو
مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه… جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو
برآورده مي کنم… منشي مي پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!… من مي خوام
که توي باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي
از دنيا نداشته باشم»… پوووف! منشي ناپديد ميشه… بعد مسوول فروش مي پره
جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!… من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم
بدم ، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي آبجو داشته باشم و تمام عمرم
حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه… بعد جن به مدير ميگه: حالا
نوبت توئه… مدير ميگه: «من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار
توي شرکت باشن»!  
نتيجهء اخلاقي اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه!

درس دوم:

يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد مي کنه که با ماشين برسوندش
به مقصدش… راهبه سوار ميشه و راه ميفتن… چند دقيقهء بعد راهبه پاهاش رو
روي هم ميندازه و کشيش زير چشمي يه نگاهي به پاي راهبه ميندازه… راهبه
ميگه: پدر روحاني ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار… کشيش قرمز ميشه و به
جاده خيره ميشه… چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض
کردن دنده ، بازوش رو با پاي راهبه تماس ميده… راهبه باز ميگه: پدر
روحاني! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!… کشيش زير لب يه فحش ميده و
بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش مي رسونه… بعد از اينکه کشيش به کليسا
بر مي گرده سريع ميدوه و از توي کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا مي کنه و مي
بينه که نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيري کن… کار خود را ادامه
بده و بدان که به جلال و شادماني که مي خواهي مي رسي»!  
نتيجهء اخلاقي اينکه اگه توي شغلت از اطلاعات شغلي خودت کاملا آگاه
نباشي، فرصتهاي بزرگي رو از دست ميدي!

درس سوم:

 بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر
وارد حمام شد… همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد… زن پيتر يه حوله
دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه… همسايه شون -رابرت- پشت در
ايستاده بود… تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم
اگه اون حوله رو بندازي زمين!… بعد از چند لحظه تفکر ، زن پيتر حوله رو
ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا مي کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و
ميره… زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و به حمام برگشت… پيتر پرسيد: کي
بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود… پيتر گفت: خوبه… چيزي در
مورد ۱۰۰۰ دلاري که به من بدهکار بود گفت؟!

نتيجهء اخلاقي: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسي داريد که به اعتبار و
آبرو مربوط ميشه ، هميشه بايد در وضعيتي باشيد که بتونيد از اتفاقات قابل
اجتناب جلوگيري کنيد!

 

درس چهارم:

من خيلي خوشحال بودم… من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته
بوديم… والدينم خيلي کمکم کردند… دوستانم خيلي تشويقم کردند و نامزدم هم
دختر فوق العاده اي بود… فقط يه چيز من رو يه کم نگران مي کرد و اون هم
خواهر نامزدم بود… اون دختر باحال ، زيبا و جذابي بود که گاهي اوقات بي
پروا با من شوخي هاي ناجوري مي کرد و باعث مي شد که من احساس راحتي
نداشته باشم… يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم
خونه شون براي انتخاب مدعوين عروسي… سوار ماشينم شدم و وقتي رفتم اونجا
اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همين الان ۵۰۰ دلار به
من بدي بعدش حاضرم با تو …………….! من شوکه شده بودم و نمي تونستم حرف
بزنم… اون گفت: من ميرم توي اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستي بيا
پيشم… وقتي که داشت از پله ها بالا مي رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از
رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج
شدم… يهو با چهرهء نامزدم و چشمهاي اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر
نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدي… ما
خيلي خوشحاليم که چنين دامادي داريم… ما هيچکس بهتر از تو نمي تونستيم
براي دخترمون پيدا کنيم… به خانوادهء ما خوش اومدي!  
نتيجهء اخلاقي: هميشه کيف پولتون رو توي داشبورد ماشينتون
بذاريد

 

درس پنجم:

 يه شب خانم خونه اصلا" به خونه بر نميگرده و تا صبح پيداش
نميشه! صبح بر ميگرده خونه و به شوهرش ميگه كه ديشب مجبور شده خونهء يكي
از دوستهاي صميميش (مونث) بمونه. شوهر بر ميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين
دوستهاي زنش زنگ ميزنه ولي هيچكدومشون حرف خانم خونه رو تاييد نميكنن!
يه شب آقاي خونه تا صبح برنميگرده خونه. صبح وقتي مياد به زنش ميگه كه
ديشب مجبور شده خونهء يكي از دوستهاي صميميش (مذكر) بمونه. خانم خونه بر
ميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي شوهرش زنگ ميزنه. ۱۵ تاشون تاييد
ميكنن كه آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده!! ۵ تاي ديگه حتي ميگن كه آقا
هنوزم خونهء اونا پيش اوناست!!   
نتيجهء اخلاقي: يادتون باشه كه مردها دوستهاي بهتري
هستند!

 

درس ششم:

 چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه
مهموني همديگه رو مي بينن و شروع مي كنن در مورد زندگي هاشون براي همديگه
تعريف كنن. بعد از يه مدت يكي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي. سه تاي
ديگه صحبت رو مي كشونن به تعريف از فرزندانشون…
اولي: پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه. اون توي يه كار عالي وارد شد و
خيلي سريع پيشرفت كرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شركت بزرگ استخدام
شد و پله هاي ترقي رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس شركت. پسرم
انقدر پولدار شده كه حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه
داد.
دومي: جالبه. پسر من هم مايهء افتخار و سرفرازي منه. توي يه شركت
هواپيمايي مشغول به كار شد و بعد دورهء خلباني گذروند و سهامدار شركت شد
و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه براي
تولد صميمي ترين دوستش يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد.
سومي: خيلي خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده. اون توي بهترين
دانشگاههاي جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت
ساختماني بزرگ براي خودش تاسيس كرده و ميليونر شده. پسرم اونقدر وضعش
خوبه كه براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي ۳۰۰۰ متري بهش هديه داد.
هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك مي گفتند كه دوست چهارم برگشت سر
ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟ سه تاي ديگه گفتند: ما در مورد
پسرهامون كه باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت كرديم. راستي تو در مورد
فرزندت چي داري تعريف كني؟
چهارمي گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توي يه كلوپ مخصوص
كار ميكنه. سه تاي ديگه گفتند: اوه! مايهء خجالته! چه افتضاحي! دوست
چهارم گفت: نه. من ازش ناراضي نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در
ضمن زندگي بدي هم نداره. اتفاقا" همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه
تا از صميمي ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيماي خصوصي و يه
ويلاي ۳۰۰۰ متري هديه گرفت!   
نتيجهء اخلاقي: هيچوقت به چيزي كه كاملا" در موردش مطمئن نيستي افتخار
نكن!

 

درس هفتم:

توي اتاق رختكن كلوپ گلف ، وقتي همهء آقايون جمع بودند يهو يه
موبايل روي يه نيمكت شروع ميكنه به زنگ زدن. مردي كه نزديك موبايل نشسته
بود دكمهء اسپيكر موبايل رو فشار ميده و شروع مي كنه به صحبت. بقيهء
آقايون هم مشغول گوش كردن به اين مكالمه ميشن…
مرد: الو؟
صداي زن اونطرف خط: الو سلام عزيزم. تو هنوز توي كلوپ هستي؟
مرد: آره.
زن: من توي فروشگاه بزرگ هستم. اينجا يه كت چرمي خوشگل ديدم كه فقط ۱۰۰۰
دلاره. اشكالي نداره اگه بخرمش؟
مرد: نه. اگه اونقدر دوستش داري اشكالي نداره.
زن: من يه سري هم به نمايشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهاي جديد ۲۰۰۶ رو ديدم.
يكيشون خيلي قشنگ بود. قيمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود.
مرد: باشه. ولي با اين قيمت سعي كن ماشين رو با تمام امكانات جانبي بخري.
زن: عاليه. اوه… يه چيز ديگه… اون خونه اي رو كه قبلا" ميخواستيم بخريم
دوباره توي بنگاه گذاشتن براي فروش. ميگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره.
مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولي سعي كن ۹۰۰۰۰۰ دلار بيشتر ندي.
زن: خيلي خوبه. بعدا" مي بينمت عزيزم. خداحافظ.
مرد: خداحافظ.
بعدش مرد يه نگاهي به آقايوني كه با حسرت نگاهش ميكردن ميندازه و ميگه:
كسي نميدونه كه اين موبايل مال كيه؟!   
نتيجهء اخلاقي: هيچوقت موبايلتونو جايي جا نذارين!

 

درس هشتم:

 يه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سي و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته
بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن. وقتي توي پارك زير يه درخت
نشسته بودند يهو يه فرشتهء كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر
اينكه شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار
بودين من براي هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم.
زن از خوشحالي پريد بالا و گفت: اوه! چه عالي! من ميخوام همراه شوهرم به
يه سفر دور دنيا بريم. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط
درجه اول براي بهترين تور مسافرتي دور دنيا توي دستهاي زن ظاهر شد!
حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: خب… اين
خيلي رمانتيكه. ولي چنين بخت و شانسي فقط يه بار توي زندگي آدم پيش مياد.
بنابراين خيلي متاسفم عزيزم… آرزوي من اينه كه يه همسري داشته باشم كه ۳۰
سال از من كوچيكتر باشه!
زن و فرشته جا خوردند و خيلي دلخور شدند. ولي آرزو آرزوئه. و بايد
برآورده بشه. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد!  
نتيجهء اخلاقي: مردها ممكنه زرنگ بدجنس باشند ، ولي فرشته ها زن
هستند!

 

درس نهم:

يه مرد ۸۰ ساله ميره پيش دكترش براي چك آپ. دكتر ازش در مورد
وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده:
هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا
باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه. نظرت چيه دكتر؟
دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب… بذار يه داستان برات تعريف كنم. من
يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار
كردن از دست نميده. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته
اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل. همينطور كه
ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش.
شكارچي چتر رو مي گيره به طرف پلنگ و نشونه مي گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته
ميشه و ميفته روي زمين!
پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما" يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!
دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا" منظور منم همين بود!   
نتيجه اخلاقي: هيچوقت در مورد چيزي كه مطمئن نيستي نتيجهء كار خودته
ادعا نداشته نباش !

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/13ساعت 16  توسط مهدی  | 

 

۱ـاین وبلاگ وارد سه سالگی شد

۲ـاگه اهل فیلم و سینمای جهان باشید توصیه میکنم حتمن به این وبلاگ سر بزنید

چون هم مطالب خوب و اطلاعات جالبی میده

هم من تائیدش میکنم

هم دادشمه            http://www.filmbaz.mihanblog.ir

۳ـاین هم یه پازل کذایی . اگه میتونید حلش کنید

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/17ساعت 22  توسط مهدی  | 

معجزه ریاضی شگفت انگیز قرآن بر پایه عدد 19 (خیلی جالبه)

دانلود        فرمت =>   pdf       حجم =>  123kb

ضرب المثلهای زیبا و جالب که کمتر ازشون استفاده میشه و  خوندنشون خالی از لطف نیست

دانلود      فرمت =>   pdf       حجم =>  85kb

بیوگرافی و منتخب اشعار شادروان حسین پناهی (بهتون توصیه میکنم شعرهاش رو حتمن بخونید)

دانلود     فرمت =>   pdf       حجم =>  489kb

برای دانلود ، روی لینک دانلود کلیک راست کرده و گزینه ...save traget as رو انتخاب کنید

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/07/24ساعت 1  توسط مهدی  | 

حکايتي از يک قهرمان جهاني تنيس


 

آرتور اشي  قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خونِ آلوده اي که در جريان يک عمل جراحي در سال 1983 دريافت کرد، به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد.

او از سراسر دنيا نامه هايي از طرفدارانش دريافت کرد

 يکي از طرفدارانش نوشته بود:

چرا خدا تو را براي چنين بيماري انتخاب كرد؟

او در جواب گفت:

 در دنيا   50 ميليون کودک بازي تنيس را آغاز مي کنند.

 5 ميليون نفر ياد مي گيرند که چگونه تنيس بازي کنند.

500 هزار نفر تنيس را در سطح حرفه اي ياد مي گيرند.

50 هزار نفر پا به مسابقات مي گذارند.

 5 هزار نفر سرشناس مي شوند.

50 نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدا مي کنند.

4 نفر به نيمه نهايي مي رسند و دو نفر به فينال .

و آن هنگام که جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم خدايا چرا من؟

 و امرز هم که از اين بيماري رنج مي کشم، نيز نمي گويم.


قدر دانی از مادر


مردي مقابل گل فروشي ايستاده و مي خواست دسته گلي براي مادرش که در شهر ديگري بود سفارش دهد تا برايش پست شود .
وقتي از گل فروشي خارج شد ٬ دختري را ديد که در كنار گلفروشي نشسته بود و گريه مي کرد . مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد : دختر خوب چرا گريه مي کني ؟
دختر در حالي که گريه مي کرد و گفت : مي خواستم براي مادرم يک شاخه گل رز بخرم ولي پولم كم است
مرد لبخندي زد و گفت :با من بيا٬ من براي تو يک شاخه گل رز قشنگ مي خرم .
وقتي از گل فروشي خارج مي شدند٬ مرد به دختر گفت : مي خواهي تو را برسانم ؟
دختر گفت نه ، تا قبرمادرم راهي نيست!
مرد دلش گرفت ٬ طاقت نياورد٬ به گل فروشي برگشت٬ دسته گلي گرفت و ۲۰۰ كيلومتر رانندگي کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/19ساعت 1  توسط مهدی  | 

یه برنامه خیلی جالب که نشون میده که شما چقدر عمر میکنید و چقدر تا حالا عمر واقعی داشتید. حتمن امتحان کنید. تقریبن کار خودمه

(در آخر تست اون پایین نشون میده که چند روز دیگه عمر میکنید)

(البته اگه اتفاقی واستون نیفته)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/05ساعت 0  توسط مهدی  | 

بارش برف از بالای صفحه


تشکیل حلقه ای زیبا از متن به دور موس


مدت زمان حضور در وبلاگ


جستجو در وبلاگ


انیمیشن سخنگو


به حرکت در آوردن متن نوار عنوان (titlebar)


پخش موزیک همراه با دکمه های کنترل(البته باید آدرس آهنگ رو خودتون از روی وب بدید)


پیغام به هنگام ورود به وبلاگ


حرکت رفت و برگشتی پیام ، در نوار وضعیت


رقص نور دادن به لینکها


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/22ساعت 1  توسط مهدی  | 

یادم نیست اینو کجا خوندم. ولی خوشم اومد.....

شریک سقف من نیستی

بذار همسایه باشیم و

 

 فقط یکدونه دیوارو شریکم باش

 

شریک عمر من نیستی

بیا هم لحظه باشیم و

 

همین یک لحظه دیدارو شریکم باش

 

 

فقط در هفته یک لبخند لبت رو قسمت من کن

 

اگر خورشید من نیستی

                           بیا و شمعو  روشن کن

                            تمنای شرابم نیست

یه جرعه آب شریکم باش

 

کنار چشمه رویا یه لحظه خواب شریکم باش

 

 شریک زندگیم نیستی...شریک آرزویم باش

 

 

اگه نیستی کنار من...بیا و روبرویم باش

سلامی کن گهو گاهی به نام آشنا بر من

 

همین اندازه هم بسه برای شور دل بستن

 

غزل خونم نباش اما به حرفی ساده شادم کن

 

اگه دیدی منو بشناس...نمیگم این که یادم کن

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/06/09ساعت 1  توسط مهدی  | 

من يه شكلات گذاشتم توی دستش

اون يه شكلات گذاشت توی دستم

من بچه بودم

اون هم بچه بود

سرم رو بالا كردم

سرش رو بالا كرد

ديد كه منو ميشناسه

خنديدم

گفت "دوستيم؟"

گفتم "دوست دوست"

گفت "تا كجا؟"

گفتم "دوستی كه تا نداره"

گفت "تا مرگ!"

خنديدم و گفتم "من كه گفتم تا نداره"

گفت "باشه ، تا بعد از مرگ!"

گفتم "نه ، نه ، نه! تا نداره"

گفت "قبول ، تا اونجا كه همه دوباره زنده ميشن... يعنی زندگی بعد از مرگ... باز هم با هم دوستيم... تا بهشت... تا جهنم... تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستيم"

خنديدم و گفتم "تو براش تا هر جا كه دلت ميخواد يه تا بذار... اصلا" يه تا بكش از اين سر دنيا تا اون دنيا

اما من اصلا" تا نميذارم"

نگاهم كرد

نگاهش كردم

باور نمی كرد

ميدونستم

اون می خواست حتما" دوستی مون تا داشته باشه... دوستی بدون تا رو نمی فهميد

گفت "بيا برای دوستی مون يه نشونه بذاريم"

گفتم "باشه ، تو بذار"

گفت "شكلات"

هر بار كه همديگه رو می بينيم يه شكلات مال تو ، يكی مال من... باشه؟"

گفتم "باشه"

هر بار يه شكلات ميذاشتم توی دستش... اون هم يه شكلات توی دست من

باز همديگه رو نگاه می كرديم... يعنی كه دوستيم... دوست دوست

من تند شكلاتم رو باز می كردم و ميذاشتم توی دهنم و تند تند اونو می مكيدم

می گفت "شكمو! تو دوست شكمويی هستی!"

و شكلاتش رو ميذاشت توی يه صندوق كوچولوی قشنگ

می گفتم "بخورش!"

می گفت "تموم ميشه... ميخوام تموم نشه... برای هميشه بمونه"

صندوقش پر از شكلات شده بود... هيچكدومش رو نمی خورد

من همش رو خورده بودم

گفتم "اگه يه روز شكلاتهات رو مورچه ها بخورن يا كرمها ، اون وقت چيكار می كنی؟"

گفت "مواظبشون هستم"

می گفت "ميخوام نگهشون دارم تا موقعی كه دوست هستيم"

و من شكلات ميذاشتم توی دهنم و می گفتم "نه ، نه! تا نداره... دوستی كه تا نداره"

يه سال... دو سال... چهار سال... هفت سال... ده سال و بيست سال شده

اون بزرگ شده

من بزرگ شده م

من همه ء شكلاتها رو خورده م

اون همه ء شكلاتها رو نگه داشته

اون اومده امشب كه خداحافظی كنه

ميخواد بره

بره اون دور دورها

ميگه "ميرم ، اما زود بر می گردم"

من ميدونم ، ميره و بر نمی گرده

يادش رفت شكلات به من بده

من يادم نرفت

يه شكلات گذاشتم كف دستش

گفتم "اين برای خوردن"

يه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش... گفتم "اين هم آخرين شكلات برای صندوق كوچيكت"

يادش رفته بود كه صندوقی داره برای شكلاتهاش

هر دو رو خورد

خنديدم

ميدونستم دوستی من تا نداره

ميدونستم دوستی اون تا داره

مثل هميشه

خوب شد همه ء شكلاتهام رو خوردم

اما اون هيچكدومشون رو نخورد

حالا با يه صندوق پر از شكلات نخورده چيكار می كنه؟!

  http://doornazdeek.persianblog.com/       

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/05/28ساعت 15  توسط مهدی  | 

آیا میخواهید بدونید که تمرکز شما چقدره؟؟

پس کلیک کنید. پشیمون نمیشید.

اینجا کلیک کنید

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/05/14ساعت 1  توسط مهدی  | 

 
این هم کد اسکریپت فالنامه حافظ که سمت چپ میبینید
 
 
 
+ نوشته شده در  جمعه 1386/05/05ساعت 12  توسط مهدی  | 

داستان درباره کوهنوردی است که میخواست از بلندترین قله بالا برود

او پس از سالها آماده سازی ، ماجراجوئی خود را آغاز کرد. ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود میخواست ، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود

شب ، بلندی های کوه را تمامن در بر گرفته بود و مرد هیچ چیزی را نمیدید. اصلا دید نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود.همانطور که از کوه بالا میرفت ، چند قدم مانده به قله کوه پایش لیز خورد و از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش میدید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه را در خود احساس میکرد. همچنان سقوط میکرد و در آن لحظات ترس عظیم ، همه رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد. اکنون فکر میکرد مرگ چقدر به او نزدیک است. ناگهان احساس کرد طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان زمین و آسمان معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود. و در این لحظه ، برایش چاره ای نماند جز اینکه فریاد بکشد : خدایا کمکم کن

ناگهان صدائی پر طنین که از آسمان شنیده میشد جواب داد : از من چه میخواهی؟

مرد:ای خدا ، نجاتم بده

صدا: واقعن باور داری که من میتوانم تو را نجات بدهم؟

مرد: البته که باور دارم

صدا: اگر باور داری ، طنابی را که به کمرت بسته است را پاره کن

یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد !!!

گروه نجات میگویند که روز بعد یک کوه نورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از یک طناب آویزان بود و دستانش محکم طناب را گرفته بود

و او فقط یک متر با زمین فاصله داشت

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/02ساعت 21  توسط مهدی  |